تبلیغات
شعر و داستان - ۷۲
من اگر پیامبر بودم/قرآن من هرروز یک آیه داشت/در سوره هایی که مینوشتم: دوستت دارم بامدادِدوباره ام.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

۷۲

۷۲

نیامدنت را
طواف می کنم
تا بیایی
و تیرباران شود تنهایی ام
زیر رگبار پلک هایت
با دستی زیر گونه ات.
چال شوند دلهره هایم
در چال لبخندت
و تحویل بدهی ام
به غُرق ِ چشمهایت
با "نگاهم کن"
جوری که
بر سر دار هم که باشم
و طناب خرخره ام را بفشارد
و چارپایه
زیر پاهایم را خالی کند
و دستهایم گره خورده باشند
و چشمهایم بسته،
کافیست به مشامم برسی
می مانم
زنده می مانم
باورش سخت است
اما نه؛
تو معجزه اش هستی.

جهان منتظر چیست؟
صبح؟؟
هه،چه جهان فرسوده ای.
و صبح منتظر کیست؟
آفتاب؟؟
هه؛چه صبح بیهوده ای.
به آمدنت بگو
جهان تویی
و صبح و آفتاب و انتظار
که می خواهمت
در میان اینهمه غار
چرا که تو به تنهایی
بزرگ ترین ارتش عشقی ای عشق
و من شبیه لکه ای
به بلندای برج ایفل
در دستان روزنامه فروشی
که در زیرزمین رسیدنت
سیگار می کشم
با گُل و چای و خرما و پفک.


#جوادرمضان
بیست و هفت اسفند ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
یکشنبه 27 اسفند 1396-03:15 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.