همینکه:سر جمله ات،نقطه..درون جمجمه ات،سوراخ..و قعر دیده ات،دیوار..نمیگذاری،کافی ست!این خود،شروع آزادی ست
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

۴۴

۴۴

اینگونه که تو را دوست میدارم
مطمئنن خدا هم میخواهد
متولد بشود!
باورش سخت نیست
حتی اگر متولد بشود
اینگونه که دوستت می دارم
و عاشقت هستم را می بیند
میگذارد می رود.

مطمئنم که تو
جور دیگری به دنیا آمده ای
برای همینست من
جور دیگری عاشقت شده ام
یک جور شبیه بنده ی تو بودن
در نزد خالقش.

می دانی
می دانی
می دانی
می دانی
می دانی
می دانی
می دانی؟
میدانم
قصه ی عشق را
دوباره بر سر زبانها می اندازیم
تا وقتی که او را دارم
برای مرگ عجله ای نیست
میدانی
به زندگی دروغ می گویم
تا مرگ نشنود
حالم خوب است
خوب می شود
می دانم که او هم می داند
می داند که من هم می دانم.
حتی دریاچه ی ارومیه هم
حسادت می کند
به اینچنین خشک شدنم


خشک اما بارانی
اما طوفانی،


عشق تو
عراقی بود
که جَنگ را شروع کرد
حالا راه ِ قُدس ِ جهان من
از کربلای دوست داشتن ِ او میگذرد.

باور دارم
هیچ کجای جهان شب نمی رود
مگر جایی که
عاشق و معشوقش
دلتنگ هم باشند،
شب میرود
تا دلتنگیهایشان را
در آغوش هم بکِشند
و بکُشند
و بِکشانند
بِچلانند
بنشینند
در جهانی که دلشان می خواهد.


اینگونه که تو را دوست می دارم
شخصی ترین لندن ِ من،
در یک عصرِ پاریس ِ رویایی.


#جوادرمضان
بیست و نه بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
یکشنبه 29 بهمن 1396-06:54 ق.ظ
نظرات() 

۴۳

۴۳

پرسیدند:زمان تحویل سال ات
کِی است؟
گفتم هر بار که عشقم
آرایش می کند.
پرسیدند:هر روز؟
گفتم؛هر بار.
پرسیدند:هفت سین ات؟
گفتم تمام سین هایی که برای عشقم
به زبان می آورم
گفتند بشمار
گفتم:
سَن سیز سویوخ سیاره دی سیخیلان سُن سَسیم

تمام روزهای تقویمم اینست:

تو
تو
تو
تو
تو
تو
تو

تمام روزهای منی
که به آرزوهایم در شب
گره خورده ای
و سالهای مرا پیش نویسی کرده ای.


#جوادرمضان
بیست و هشت بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
شنبه 28 بهمن 1396-06:31 ق.ظ
نظرات() 

۴۲

۴۲
حال صبح خوب نبود
چرا که حال تو خوب نبود.

خواب دیدی که رفته ام!

حتمن در کشوری بوده
که غسالخانه را سانسور میکرده اند
حتمن
حتمن
در کشوری بوده که مرگ عاشق را
نمایش دادن،پیگرد داشته
وگرنه هیچ پرنده ای
از آسمانش دل نمیکَند
مگر اینکه طعمه ی مرگ شود
و لاشه اش را پرت کنند
زیر پا.
تو آسمانمی ومن؛ پرنده ات
که میمانم
و خواهم ماند
حتی اگر تمام وقت بباری
بالهایم را
سالهایم را خیس کنی،
در توام
پرواز را عاشقانه
آموخته و میسُرایم.
حتی اگر کمی آن طرف تر
روی جا رختی
مرا هم آویزان می کردی
باز با بوی لباس هایت
به تنت،عطر می ورزیدم؛

چیزی که من از عشق میفهمم
همین است:

تو.

خواب دیدم
چشم هایم را درآوردند!

یکروز که ازم پرسیدند عشق چیست
و گفتم چشم های تو
بعد از آن گیر دادند
به چشمهای تو
گفتم در نگاه من است.
چشمهایم را درآوردند اما
چیزی دستگیرشان نشد
احمق ها فکر کردند
چشمهای تو را لو میدهم
با چشم درآمده هم
چشمهایم دنبال توست.


#جوادرمضان
بیست و هفت بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
جمعه 27 بهمن 1396-09:06 ق.ظ
نظرات() 

پرنسس در ملکه ام


(پرنسس در ملکه )


دخترِ هیچ یک از پادشاهان جهان
پرنسس نیست
و هیچ پادشاهی
با تاج و تختش پادشاه نیست.

کدام زن پادشاهی
با نسبیت پادشاهی
پرنسس به دنیا آورده
کدام شان؟
کدام شان؟
هیچ یک،
چرا که آن زن ها بالفطره ملکه نبوده اند
چرا که پرنسس
از شکم ملکه زاده میشود.

دخترم،پرنسسِ دوران عشق محشرمان
هستی و نخواهی دید
دست بوسی این سلطان از تاج و تخت افتاده را
از ملکه اش
نیستی و خواهی دید
عشق بی نهایتی که مادرت ملکه را
احاطه کرده تا...

آه پرنسسم،پرنسس مان
تو که مادرت بالفطره ملکه است
زیباترین و اروتیک ترین زن جهان است
تو که مادرت
جهان من است؛
دو برادر داری
که هر دو یعنی تمامِ تمامِ تمامِ زندگی
دخترم؛
پرنسسم،پرنسس مان
میدانم که میشنوی
میدانم که میبینی
اما نمان
نباید بمانی
من پادشاهی ام که برای مادرت
ملکه ات،ملکه ی مان
خودم را هم میکشم
تا لحظه ای غم به دلش نیاید
تو که سهلی
جهان را دو دستی مچاله میکنم؛
دخترم،پرنسس مان
آمدنت اتفاقی بود
که افتخار توست
تنها پرنسسی که در رَحِم تنها ملکه ی جهان
شکل گرفته است
آری آری تویی
تو و من
خوشبخت ترین مردی که
دستبوس چنین ملکه ای هستم اما
نمان،برو
میدانم روزی هر پنج نفرمان
دور از زمین و زمان
دور هم می‌نشینیم
برادرانت به تو نگاه میکنند و عاشق میشوند
تو قصه ی عشق من و مادرت را
میشنوی و عشق را میفهمی
و من با شما عاشقتر ادامه میدهم
زندگیئی را
که میخواست مرا قبل از تو ببَرد
اما مادرت،ملکه ام
ملکه ات
تنها ملکه ی بالفطره ی دنیا
نگذاشت و نجاتم داد.


#جوادرمضان
بیست و پنج بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
پنجشنبه 26 بهمن 1396-09:50 ق.ظ
نظرات() 

۴۱

۴۱
قرار،قرار است
اما نه وقتی که تو می آیی
بیقرارم حتی در قرار.
حتی وسط روز که باشد
اگر نیایی
غروب است.
قرار،قرار است
اما نه وقتی که تو می آیی
بیقرارم در قرار
در روزیکه
جهان برای عشق میجنگد
اما من برای تو،
جهان برای هر عشقی
اما من فقط برای تو.
روزیکه در جهان
شکلات و گل و عشق است
اما در تقویم من،هرروز تویی
هر لحظه؛عشق توست
چرا که تو خود،جهان منی
چرا که تو خود،عشقی.

جهانِ تغییر کرده
با عشق هایش است
اما برای من
جهان تو و عشق تو ابدیست
تازه مثل اولین بار
اولین دیدار
و لبخند محشرت.

روزی چندبار خودت را درآیینه نگاه میکنی؟
من هرلحظه
در آیینه ی چشمانم تو را میبینم،
کاش به عشقهای جهان یاد بدهند
عشق را جای کتابها
از نگاه من به تو،بیاموزند.

قرار،قرار است
اما وقتی که تو می آیی
بیقرارم مثل یک کلاغ
چشم دوخته به پروانه ای
روی شعله زرد.


#جوادرمضان
بیست و شش بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
پنجشنبه 26 بهمن 1396-06:47 ق.ظ
نظرات() 

۴۰

۴۰


۱)
چیزی که از باران کم نمیشود
اشک هایم را ببیند
تندتر از سرفه هایم میبارد اما
باران اولین بارش است
که با من آمده سر مزارش و من
دومین بار
هرچند سالهاست میشناسمت
ای خفته در چنین بی زندگیئی.


۲)
حالا باید بدوم
چرا که انتظار و دلهره چیز بدیست
من میکِشم
او نه،نباید بکِشد
می دوم
و باران نشسته بر زمین را
له میکنم
با چتر باز که نمیشود دوید
باید بستش
چرا که آسمان هم نمی خواهد برسم.



۳)
هوا می خواهد ببارد
و من می خواهم تو بیایی
چه جَنگیست بین ِ باریدن من و
آمدن تو.

#جوادرمضان
بیست و پنج بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
چهارشنبه 25 بهمن 1396-06:31 ق.ظ
نظرات() 

۳۹

۳۹
خوابِ تو رگی ست
در شب های من.
شاهرگ این خواب
چشم های توست.

شب
همان "ت ِ" ایست
که میچسبانی اش
تا بخیر شود،
شب من است
در شب بخیرِ تو.


دست هایت
مخمل ِ شب ست
که در لابه لای شان
زنده مانده ام
و دلم؛ریسمانی از نور
که به آسمانت بافته ای.

بی تو
تاریکی ِ محض است
اینهمه زنده ماندن.
تو منظره ی دونفره ای هستی
که با عشق
خودم را در کنارت
به تماشا نشسته ام،
تو که باشی
به"بعد از تو"فکر نمی کنم
"بعد از تو"یعنی:

باز هم تو باشی.

باز هم تو

باز باشی.


#جوادرمضان
بیست و چهار بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
سه شنبه 24 بهمن 1396-06:25 ق.ظ
نظرات() 

۳۸

۳۸
قدم پیش مزار کسی می‌گذارم
که میشناستم
میشناسمش.
ببخش اگر بوی سیگارم را دوست نداری
اما او دوست دارد
روشن می کنم و اشک
زودتر از پُک به لب هایم میرسد.
زانو میزنم و هوار که:
سی و سه سال لجن بودم
ولی با او خودم را داشته ام
مثل گُل مرداب
داشته ام خودم را با او،
بلند شو ای از دست رفته
از دست رفته است
از دست رفته ام
از دست رفته ای.

تو یک اسم نیستی
یک سنگ نیستی
یک تصادف نیستی
خواهری هستی
که هیچگاه نداشته ام
کوهی هستی
که برایش می نالم
چگونه تو را برای تو بگویم
وقتی عاجزم
از خوابیدن به جایت.

قرار می‌گذاریم با هم
که مرا به تو بگوید
چرا که میشود روزها خوابید
شب ها بیدار بود
اما نمیشود بدون او
زنده ماند
زنده بود.
بگوید آفتاب اگر نباشد
مهم نیست
مگر در نروژ
محله ای نیست که شش ماه
آفتابش در تاریکیست،
برف اگر نباشدمهم نیست
مگر در صحرای آفریقا
که هر چهل سال برف می‌بارد
چیز بدی رخ داده،
باران اگر نباشدمهم نیست
مگر روی اقیانوسها
که باران نمیبارد
خشکسالی میشود،
ماه اگر نباشدمهم نیست
مگر شب هایی که خسوف میشود
کسی دلش میگیرد،
اما اما اما
تو که آفتاب اویی
اگر نتابی اش
برف شی و اگر نیایی اش
باران شی و اگر نباری اش
ماه شی و اگر نباشی اش
دلش میشود
گرفته ترین گرفتارِ تنهای زمین
روحش میشود
خشک ترین مجسمه ی وسط دریا
قلبش میشود
بیابانی پر از عقرب و رطیل و مار
که نیش
نیش،نیش میخورد از خودش
و زمین و زمانش میشود
یک کوچه ی بن بست
یک ویرانه
که سر قبر خودش فاتحه میخواند
اشک میریزد
و خودش را دفن میکند
نبش قبر میکند
تا بیایی اش
بیایی اس
و تلقینش دهی که:

آمدم،تابیدم،باریدم،
دستت را بمن بده
تا زندگی کردن را به تو بیاموزم
با من
با من.


#جوادرمضان
بیست و سه بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
دوشنبه 23 بهمن 1396-06:44 ق.ظ
نظرات() 

۳۷

۳۷
از وقتی بوسیدیدمت
اتفاق تازه ای
برای لبانم افتاد
اتفاقی دورتر از آدم ها،
هربار
هر بار که میبوسمت
میگویم این اولین بوسه ی جهان است
بیشتر
بیشتر که ادامه میدهم
مطمعن میشوم
این تنها بوسه ی جهان است.
لب های تو
شبیه سلاحی اند
که نمیکُشند
اما پُر میکنند وجودم را
از دوستت دارم ِ تو
انقدر گرم
که نیازی به لباسهایم ندارم.
تو
دوست داشته شده ترین
دوست داشتن دنیایی

امن ترین سرزمینی هستی
که میتوان در آن عاشقانه زیست
عاشقی کرد
و با عشق مرد.
بخند
تا زیباترین عکس جهان را
از تو
با چشمهایم ثبت کنم
لبخند مونالیزا
قدیمی تر از این حرفهاست
که پیش لبهای تو بخندد.


همه میگویند
زن که قحط نیست
اما من میگویم
تو قحطی
قحط،
زن بودن با تولد تو معنا یافته.


هیچ انقلابی
مانند انقلاب من و تو نبود؛
بوسه به جای مشت
آغوش به جای تیر
و هیچ رهبری چنان که تویی
بزرگ نبود؛
تمام سخنرانی تو
در لبخندت بود
که منقلبم کردی
در تظاهرات چشمهایت.

لبانت
برای شیرجه ی لبانم طراحی شده اند
و دهان داغت
عطشم را تا مرز خفه شدنت
پیش میبرد.
تو چگونه ای ای عشق
که با حضور تو
من تمام ابعاد را دارم
و بی تو
تنها یک خط مستقیمم.


#جوادرمضان
بیست و دو بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
یکشنبه 22 بهمن 1396-07:49 ق.ظ
نظرات() 

۳۶

۳۶
ایستاده ام
مقابل دری که به رویم باز نمیشود
ایستاده
لای چار دیوارِ دیوار
دید می زنم و می جویمت.
پنجره باز می شود
از همین فاصله
باز عاشقترت میشوم
مکث می کنی و پرده می افتد.

به دیوار دیگری تکیه می دهم
مقابل دری که به رویم باز نمیشود
دید می زنم
تو را می جویم
در باز می شود
و تو با مکث زیاد چشم میگردانی
رنگ زرد پاهایت
در تاریکی چشمانم را می دزدند،
می دَوم
با تمام سلول هایم
فاصله را،
در ماشین را باز می کنی و می روی
دیگر نمی ایستم
راه می روم
از همان مسیری که رفته ای
داد می زنم:

"بعد از تو
دوست داشتن
شبیه مرده ایست
که به او
زندگی را تعارف می زنند!
و این مرده
بعد از تو
هرگز زنده نخواهد شد"

فریاد می کشم:

"دیده ای یک نفر را
چندبار اعدام کنند؟
برای تو و عشقت
یکبار جان دادن کم است
باید بارها مرد و زنده شد
تا نفسی
به پاکی عشق تو را نفس کشید"

بلندتر می کشم:

"به نگاهت بگو
دست از سرم بر ندارد
چرا که سرم
گرم نگاه توست"

با حسرت نجوا می کنم:

"کاش میشد دَم ِ گوشَت
تو را فریاد میکشیدم
جوری که صدایم
لالایی ات می شد و
دستهایم پَری برای نوازشت،
اما چه کنم
که این مرد
تنها دارائی اش برایت
وجودیست پُر از دلتنگی
که نیمه ی پُرش را
به دستهای تو سپرده
و دَم گوشَت نجوا میکند
نگهش دار
نگهم دار"

با بغض میگویم:

"انفرادی ترین عشق تو
در تک تک سلولهای من است،
کاش زندگی م
آنقدر در داشت
تا می شد با تو
از یکی از آن ها گریخت
گریخت
گریخت،
اما‌ ببخش که بن بستم
و در تو تمام درهایم را قفل کرده ام
تا برایم بمانی"


می ایستم
مقابل دری که به رویم باز نمی شود
و با جنون میگویم:

"آمدنت شبیه بوسه ایست
که بعد از جَنگ
روی گونه ی سر بازم میگذاری"

به مسیر رفته ات نگاه میکنم
و با درد نعره می شوم:

"و رفتنت
شبیه نفسی
که حبس میشود
کاش زودتر از هر لحظه
زودتر از تمام ثانیه ها
بیایی
و هرگز نروی"


بر میگردم
بخاطر تو
که دستور می دهی
به خانه ام
که بی تو
لعنتی ترین مکان دنیاست.
با لرز
و درد
و:


"شلاق زدن
که تنبیه نیست،
چشمهایت را که به روی من نمیگشایی
یعنی قتل من
در سرزمین دلتنگی.
دوست ندارم
زندگی ام آنقدر بلند باشد
که تو را نداشته
یا کم داشته باشمت
می خواهم زندگی ام
آنقدر کوتاه باشد
که تمام لحظاتش
تنها تو را داشته باشم
تنها تو را
و تو را،تنها
داشته باشم.


#جوادرمضان
بیست و یک بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
شنبه 21 بهمن 1396-06:25 ق.ظ
نظرات() 

۳۵

۳۵
چشمهایت را که باز می کنی
جمعه از دلگیری در می آید
نگاه می کنی و تمام نان ها
به عشق خورده شدن توسط تو
بِرشته می شوند.
جمعه برای تمام روزهای هفته
شاخ و شانه می کشد،
تو صبحانه می خوری و
صبح از جایش تکان نمی خورد.
پسرت نفس به نفس تو می زند
و هوای جمعه "تو" میشود.

آفتاب،جمعه تر می تابد
وقتی در آشپزخانه می کاری،
جمعه به نیمروز می رسد
و در من متوقف می شود.
برای زمان
چیزی از کف نمی رود
اما برای من
زمان ِ تو را داشتن
از دست می رود.
می آیی و
رستگار می شوم
کار ِ خدا همین است

پرستش همین است.


جمعه یعنی
هنوز هم دوستت دارم
باید زندگی را کنار تو گذاشت
شش دانگ ِ امید را
به نام عشق تو زد
جمعه یعنی تعطیلی ِ همه چیز
تعطیلی ِ همه کس
تعطیلی ِ همه ی حرف ها
جز دوست داشتن تو
که ارثیه ی عشقت است
که به من سرایت کرده.

هنوز
در هنوز
با تمام ِ هنوز ها
دوستت دارم
دوستت می دارم
دوستت خواهم داشت،
جمعه یعنی
انتظار ِ تو.


#جوادرمضان
بیست بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
جمعه 20 بهمن 1396-08:20 ق.ظ
نظرات() 

۳۴

۳۴
جَنگ که آغاز شد
سربازهامان
جَنَمَش را نداشتند،
روسری گشودی و
میادین ِ مین گشوده شدند.
موهایت
تله های انفجاری بودند
که شعله گشودند
برای پیروزی.

ارتش کودتا که کرد
سیاستمدارانمان
سیاستش را نداشتند،
سُرمه کشیدی و
رفراندوم برگزار شد.
اَبروانت
نهضت رهایی بودند
که کشیده شدند
برای آزادی.

تحریم شدیم
مغزهای مان
مغزش را نداشتند،
چشم غُرّه رفتی و
جهان به استقبالت آمد.
چشمهایت
گفتگوی عشق بودند
که گَزیدند
خدایان تاریکی را.

تهدید شدیم
سخنران هایمان
سخنی نداشتند،
پشت لبی نازک کردی و
صداهای جهان خاموش شدند.
لب هایت
سلاحی بودند
برای صادر نشدن
به هیچ کجای جغرافیا.

صورتت عطر زردی داشت
که به مشامم نخورده بود تا بحال.
اشک هایت آبجویی بودند
که هرروز را
آخر هفته می کردند.
به تنهایی
بعد از هزاران سال رسیده بودی و
من به تنهایی
موعودم را استقبال کرده
و بو کشیده ام.


تو عطر زردی هستی
مکیده شده ام‌ از بدنت.

زن؛معنی نداشت
تا تو به دنیا آمدی.


#جوادرمضان
نوزده بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
پنجشنبه 19 بهمن 1396-07:03 ق.ظ
نظرات() 

۳۳

۳۳
زمستان به برفش نیست
گور پدر برف!
مگر امسال که برفی نبارید
زمستان نشد
نماند،
مگر امسال زمستان در تقویم جا خوش نکرد
زمستان به برفش نیست
به تنهاییِ تو کنار بخاریست
و انتظار من ِ بی آبرو.
بهار به آب شدن برف ها نیست
گور پدر آفتاب!!
مگر امسال که آب نمی شوند
بهار نمی آید
نمی رسد
مگر بهار از تقویم حذف شده
بهار به آب شدن من است
وقتی تو در این شهر نباشی.
دو فصل فرصت دارم
عاشقت باشم
دو فصل فرصت دارم
دوستت داشته باشم
چرا که دومین فصل زندگی منی
که سرفصلم شده ای
می دانی
زندگی من دو فصل است؛
قبل از دیدن تو،
ومردن با تو.
میدانی
اگر تمام زن های جهان
جمله ی دوستت دارم را از بَر باشند
و تو از یاد برده باشی
برای به یاد آوردنت
به اندازه ی پلک زدنهای تمام آدمهای جهان
دوستت دارم میگویمت
تا فقط یکبار به یاد بیاوری
و بگوییش
تا دوستت دارم ِ تو
غرور ِ پادشاهی ام را
در قلمروی تو تاج گذاری کند.

زمستان به برفش نیست
بهار به آب شدن برف ها نیست
کاش می شد برویم دورترها
حال و روز فصل هایمان خوب میشد
به خاطر خودم
در تمام تنهاییهایم
تو را داشته و
عشقت را نگه داشته ام
در جا نمیزنیم
از طرف ِ تو... آری
از طرف ِ من... آری.


#جوادرمضان
هجده بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
چهارشنبه 18 بهمن 1396-06:50 ق.ظ
نظرات() 

۳۲

۳۲
کودکت که لبخند می زند
و تو که به لبخندهایش می خندی
یاد کودکی ام می افتم
که چقدر نخندیده ام،
این افسانه نیست
که خنده های کودکی ام را به یاد نمی آورم.
کودکت که دلبری می کند
و تو که دلبرانه دلش را می بَری
یاد نوجوانی ام می افتم
که چقدر دل به دریا نزده ام،
این افسانه نیست
که دلرباییهای نوجوانی ام فقط شوک بود.
کودکت که شیطنت می کند
و تو که با شیطنت عاشقش می شوی
یاد جوانی ام می افتم که...

ولی ساکت باش!
هر چیز و هر کس یک طرف
تو تنهایی یک طرف.
میدانم که میدانی
تا این حد از خودت پیش خودت گله میکنم.
مرا تا چه حد میشناسی؟
دارم عذاب میکشم که الان هستی و
ولی نیستی!
لطفن بفهم
و بخوابیم،
تمام من پُر بود
که با تمام ناامیدی کُشتمت.
به حرف هایم گوش دادی؟
حالا بخوابیم!

نه،نه
خودت را روی من قِی کن
هنوز شش دقیقه مانده
که شکست نخوریم
و نمی خوریم.

حالا می خندم با تو
جای تمام خنده های نکرده ی کودکی
دل به دریا میزنم با تو
جای تمام مُنزوی های نوجوانی
و عاشقت شده و
عاشقی می کنم و عشق بازی با تو
جای تمام بی تو بودن های جوانیَم.
کودکت،کودک من شده و
دلبری ات؛دلربایی ِ من.
تو یک جورِ تلخ،آرامی و
من بچه شده ام
برای خوردن بادامهای تلخ تو
که باران شده اند در روزگارت
اما ۱۲ وقت خواب است
باید بخوابیم
اینبار درون قصری که
تو تازیانه ام میزنی
مقابل خنده های کودکت
که میگویی:
باز عشق است که بی گناه
به من رسیده
و من با کودکم نقشه میکشیم
برای خنده هایت
که هر دوی مان را
منحصر به فرد
پیر کرده است
و کودکان مان را بزرگ.

حالا بخوابیم
تا طعم شب بخیر تو تازه است
بخوابیم
تا خواب مان از دهان نیفتد.
تا خواب از دهان مان نیفتد.


#جوادرمضان
هفده بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
سه شنبه 17 بهمن 1396-06:31 ق.ظ
نظرات() 

۳۱

۳۱
گُل،زیر پاهایت
عشق،مَوّاج در هوایت.


قرمز پوشیده ای و حالا قرمز
رنگ مورد علاقه ی منَست
راه می روی و حالا
از نشستن بیزارم.
حرف می زنی و دیگر
سکوت مرا می آزارد
چای می ریزی و
از قوری ِ بدون دستهای تو؛ اندوهناک.
می خندی و هوای سرد من
آبشار ِ خرداد می شود
تاب می خوری و حالا
من از ثابت بودن آسمان،بیزارم.
زرشکی،توسی،بنفش،جگری
تو تمام رنگهای منی
و حالا از رنگ های بدونِ تو؛ بیزار.
از نخندیدنِ صدایت در سکوتم
گریزانم
از راه رفتنِ بی تو،شرمسار و
نوشیدن چای بدونِ دستهای تو
تلخم می کند.


گُل؛زیرِ پاهایت
عشق،مَوّاج در نگاهت

کاش من هم
متولد خرداد بودم
تا لااقل دورتر از تو
به دنیا نمی آمدم.


#جوادرمضان
شانزده بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

نوشته شده توسط :جواد رمضان
دوشنبه 16 بهمن 1396-06:28 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :88
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...